زبانی که ما حرف میزنیم به عنوان
.
.
.
.
.
.
.
زبان مادری شناخته میشه,چرا?
اصن از همون اول پدر ها اجازه حرف زدن نداشتن:((
:))))))))
.
.
.
.
.
.
.
زبان مادری شناخته میشه,چرا?
اصن از همون اول پدر ها اجازه حرف زدن نداشتن:((
:))))))))
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 18:28 توسط sameyi
|
در همان کوچه پسکوچه هاي زندگيم که از يک روز زمستانی 12/10آغاز شد تا امروز که دارم مينويسم و با آن نه چندان تجربه هاي تلخ و شيرين، با آسمان قرار گذاشتم تا عشق را در آن پيدا کنم... در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است، دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد؛ به زوال زيباي گل ها در گلدان، به نهالي که تو در باغچه خانه ي ما کاشته اي! و به آواز قناري ها که به اندازه يک پنجره مي خوانند...آه...سهم من اينست!، سهم من اينست! سهم من آسماني است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد (..')/♥ ♥('..) .♥/. = .█/. _| |_ ♥ _| |_