گفتم شما؟ گفت حالا آشنا می شیم. من قدم ۱۷۳ و ۶۹ کیلو.
گفتم مگه می خوام گوسفند بخرم؟
دیگه جواب نداد!
یه بارم عاشق شدم، بعد بیشتر فکر کردم، دیدم نه بابا... جیش دارم!
امروز كه از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم: زندگی چه می گوید؟
جواب را در اتاقم پیدا كردم،
سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت: دنیا را بنگر!
ساعت گفت: هر ثانیه با ارزش است!
آینه گفت: قبل از هر كاری به بازتاب آن بیاندیش!
تقویم گفت: به روز باش!
در گفت: در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و كنار بزن!
زمین گفت: با فروتنی نیایش كن!
و در آخر، تخت خواب گفت: ولش کن بابا، بگیر بخواب!



در همان کوچه پسکوچه هاي زندگيم که از يک روز زمستانی 12/10آغاز شد تا امروز که دارم مينويسم و با آن نه چندان تجربه هاي تلخ و شيرين، با آسمان قرار گذاشتم تا عشق را در آن پيدا کنم... در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است، دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد؛ به زوال زيباي گل ها در گلدان، به نهالي که تو در باغچه خانه ي ما کاشته اي! و به آواز قناري ها که به اندازه يک پنجره مي خوانند...آه...سهم من اينست!، سهم من اينست! سهم من آسماني است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد (..')/♥ ♥('..) .♥/. = .█/. _| |_ ♥ _| |_